هدف هاي اين وبلاگ ارتقاي آموزش جغرافیا ارتقاي ديدگاه هاي منطقي معرفي برخي از شيوه هاي نوين آموزش ايجاد پل ارتباطي بين همه کساني که به جغرافیا وآموزش جغرافیا علاقه مندند پاسخ به پرسش هائي که در زمينه کتاب هاي درسي جغرافیا مطرح مي شود معرفي برخي از وب سايت ها و نرم افزارهاي مناسب جغرافیا طرح پرسش ها ،اخبار و سرگرمي هاي جالب جغرافیا مخاطبان وبلاگ دانش آموزان ، معلمان جغرافیا و علوم ، دانشجويان جغرافیا ، استادان آموزش جغرافیا و همّه کساني که به جغرافیا و آموزش آن علاقه مندند

دکتر پرویز ناتـل خانلری

ماه شهریور همواره برای اهالی آموزش و تعلیم و تربیت یاد آور خاطره فرهیخته ای است که به اعتراف همه پیشکسوتان این وادی تاثیرش غیر قابل انکار است شاید اگر کنکاشی در سیر تکوینی نظام آموزشی ایران به عمل آوریم تعداد انگشت شمار ی از وارسته گان عالم را در مقام تصمیم گیری و تصمیم سازی این نهاد زیر ساختی بتوان برشمرد .از جمله دکتر عیسی صدیق با آموزش و پرورش نوینش که هنوز پس از این همه سال بارقه نو بود را می توان از آن دریافت و دکتر پرویز ناتل خانلری با مجله سخن که مرجعی برای کسانی است که در حوزه تعلیم وتربیت حرفی برای گفتن دارند.

پرویز ناتـل خانلری که پدرش اهل ناتـل نور مازندران و از کارمندان وزارت خارجه بود در سال 1292 شمسی در تهران متولد شد. تحصیلات را در دانشکده ادبیات تهران تا درجه دکترا به اتمام رسانید و پس از پایان خدمت وظیفه در دانشگاه تهران به تدریس پرداخت.


* دکتر خانلری از نوجوانی به نوشتن مقاله و سرودن شعر علاقه داشت و نخستین مقاله را در سال 1309 در روزنامه اقدام نوشت و در سال 1310 (دختر سروان) را از فرانسه ترجمه کرد و همچنین نامه ( به شاعری جوان ) از آثار او می باشد.

 * دکتر خانلری در سال 1320 با خانم زهرا کیا همدرس خود ازدواج کرد که حاصل آن یک دختر و یک پسر بودند که متاسفانه پسرش ( آرمان ) در جوانی درگذشت و استاد و همسرش را برای همیشه داغدار ساخت. 

* دکتر خانلری در سال 1327 به پاریس رفت و به مطالعه و تحقیق پرداخت و همواره کرسی دانشگاهی خود را که تاریخ زبان فارسی بود حفظ می کرد.

* مهمترین کار دکتر خانلری انتشار مجله ادبی سخن بود که مدت 35 سال آن را بطور مدام منتشر کرد و نویسندگان بزرگ معاصر با او همکاری داشتند. با همفکری دکتر صفا به بهترین کتاب کودکان و داستان های سال جایزه داده می شد.

* دکتر خانلری سالها معاون وزارت کشور و مدتی وزیر آموزش و پرورش و چهار دوره سناتور انتصابی مازندران بود. مشاغل جنبی زیاد داشت، از قبیل دبیر کلی بنیاد فرهنگ ایران، مدیر کل سازمان پیکار با بیسوادی - ریاست فرهنگستان هنر و ادب ایران - پژوهشکده فرهنگ ایران - همکاری با موًسسه فرانکلین. 

* دکتر خانلری  بعد از انقلاب به زندان افتاد و 120 روز در زندان به سر برد و  بعد از آزادی از زندان در اول شهریور 1369 در حالی که از بیماری و نداری رنج می کشید در 77 سالگی فوت کرد.  

* زهرا خانلری ( کیا ) فارغ التحصیل از دانشکده ادبیات می باشد. اولین اثر او ( پرویز و پروین ) است. رساله دکترای خود را تحت عنوان ( سبک ادبی کتاب های تاریخی ایران ) نوشته است که زیر نظر استاد ملک الشعرای بهار بود. مدتی در یکی از دانشگاههای فرانسه ادبیات تدریس می کرد. شش ماه بعد از فوت دکتر خانلری همسرش درگذشت.

http://www.farhangsara.com/fnamdaran_iran_khanlari.htm

 

گوشه هایی از نظر این فرهیخته علم و ادب را برای یادآوری می آورم و دیگر هیچ

ایران کشوری است تشکیل یافته از طیف متنوع و متکثری از اقوام، مذاهب، فرهنگ ها و لهجه ها. سیاست ایجاد "وحدت ملی" با وجود این "تکثر" چگونه باید دنبال شود و به ویژه رابطه زبان رسمی با لهجه های محلی چگونه رابطه ای باید باشد؟ 

فرهنگ موردنظر خانلری بی گمان "فرهنگ تلفیقی" و راه نیل به آن "شناخت" و "اعتدال" و آفتش جهل و تندروی و تعصب است. به زعم او فرهنگ تلفیقی فرهنگی است که ریشه در ژرفنای تاریخ و ضمیر ناخودآگاه ملت ایران دارد و در عین حال پنجره ها را برای ورود هواهای تازه ای که از جهان مدرن می وزد، بازگذاشته است. به برکت این فرهنگ، هم هویت ملی و ایرانی ما پایدار خواهد ماند و هم از طراوت و توانمندی های فرهنگ جهانی بی بهره نخواهیم بود. برای رسیدن به این مقصد باید میراث فرهنگی خود را در ترازوی "نقد" بگذاریم و در پرتو اعتدال و دانش زواید و مضرات را هرس کنیم. هرچه با روح ملی ما مطابق نیست، هر چه رنگ "خاص" ایرانی ندارد، هر چه ما را از پیشرفت به سوی کمال باز می دارد، زاید است و رها کردنی. 

وی نظرش را در مورد نقد و منتقد چنین بیان می دارد:

منتقدی است که: الف- ذوق سلیم [= اعوجاجات فکری را برابر نوآوری و تحجر و ارتجاع ادبی را مرادف سنت دوستی ندانستن] و بصیرت تام [= دانش لازم] داشته باشد. ب- غرض ورزی نکند. [یعنی حب و بغض های فردی و اعتقادات سیاسی، مذهبی، اخلاقی و هنری شخصی را ملاک ارزیابی آثار ادبی قرار ندهد] ج-"شرافت ادبی" داشته باشد [یعنی: ۱- به کار خود ایمان داشته باشد، ۲- حاصل کار دیگران را محترم بشمرد، ۳- در بحث و نظر از اصول مشخصی پیروی کند. ۴- از دروغ، بهتان و دشنام بپرهیزد. ۵- توانایی اقرار به خطا داشته باشد.]

د- "شجاعت ادبی" داشته باشد. [یعنی حقیقت را بگوید و در برابر نابکاری ها و "شارلاتان"گری های رندان با قاطعیت ایستادگی کند و از تهمت ها و تحقیرها نهراسد.] ه- "زبان" نقدش صریح، جزئی نگر و غیراحساسی باشد. و- راهی فراروی نویسنده و شاعر قرار دهد. ز- به خصوص، نگاهی مشفقانه و دلگرم کننده به آثار جوانان نوکار داشته باشد و بکوشد به نرمی و لطف کاستی های کار آنان را یادآور شود [و این شیوه خانلری بود. هر کجا استعدادی می دید سعی در جذب و پرورش آن داشت. بسیارند شاعران و نویسندگان نام آشنایی که اول بار در صفحات "سخن" به جامعه معرفی شدند. خانلری در پایان زندگی پربار خود با رضایت خاطری دلنشین از این توفیق یاد می کند. هفتاد ج۱/۱۱]

آنان که "نقد"های خانلری را خوانده اند، انصاف می دهند که همه این امتیازات در او به کمال وجود داشت.

به زعم خانلری بسیاری از ساختارشکنی های "متجددمآبانه نورسیدگان" ریشه در ناآگاهی و بی اطلاعی آنها از سنت و قواعد و فرصت ها و تنگناهای آن دارد. خانلری می کوشید با شناخت و معرفی روشنگر سنت ها به نسل جوان از سنت شکنی های غیرضروری و مضر جلوگیری کند و "استمرار" جریان فرهنگ ملی را تضمین کند 

مجله ادبی کلک

دکتر خانلری اشعار ارزنده ای دارد که نمونه آن شعر ( عقاب ) می باشد که به یادگار مانده است.


 

گشت غمناک دل و جان عقاب
چو از او دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
افتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبح گاهی ز پی چاره کار
گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان .بیم زده .دل نگران
شد پی بره نوزاد دوان
کبک در دامن خاری اویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و ازاد گذاشت
چاره مرگ نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ امد زود
مگر انروز که صیاد نبود

آشیان داشت در ان دامن دشت
زاغکی زشت بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زیسته افزون ز شمار
شکم اکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب
زاسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت :کای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم هر چه تو می فرمایی
گفت: ما بنده در گاه تو ایم
تا که هستیم هوا خواه تو ایم
بنده آماده . بگو فرمان چیست
جان به راه تو سپارم جان چیست
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم اید که ز جان یاد کنم

این همه گفت ولی با دل خویش
گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را بایدم از دست نداد
دردل خویش چو این رای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب
که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است این که مرا تیز پرست
لیک پرواز زمان تیز ترست
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز
پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار
صدره از چنگش کردست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جای گزین
از سر حسرت با من فرمود
کاین همان زاغ پلیدست که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه این عمر دراز
رازی اینجاست تو بگشا این راز

زاغ گفت :ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دگری را چه گنه کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از اینهمه پرواز چه سود
پدر من که پس از سیصد و اند
کان اندرز بد و دانش پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هرچه از خاک شوی بالاتر
باد را بیش  گزند است و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ شود پیک هلاک
ما ازآن سال بسی یافته ایم
کز بلندی رخ بر تافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش ازآن گشته نصیب
دیگر ان خاصیت مردار است
عمر مردار خواران بسیار است
گند و مردار بهین درمان است
چاره رنج تو زان آسان است
خیز و زین ره چرخ مپوی
طعمه خویش بر افلاک مپوی
ناودان جایگهی سخت نکوست
به ازآن کنج حیاط و لب جوست
من که بس نکته نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه ای در پس باغی دارم
ون در آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنیهای فراوانی هست

آنچه زان زاغ چنین داد سراغ
گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشه مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سر سفره خود کرد نگاه
گفت : خوانی که چنین الوانست
لایق حضرت این مهمانست
می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد ازو مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش
گیج شد . بست دمی دیده خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود و بهر سو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر بر اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

http://nazemsara.com/archives/4412

روحش شاد

 


  
; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱